
xa0 پویا و هستی خواهر برادرند. هستی چند روزه که با برادرش میاد کتابخونه و خیلی هم مشتاق میاد. روزهای قبل با فرغون می اومد کتاب می برد. امروز دست خالی اومدند. و البته دست پر رفتند.هستی عاشق عروسکهای انگشتیه امروز کلی با پویا قصه گفتند. ...
ادامه مطلب
هر روز نتونستم خبر قصه رو بزنم. امروز تصاویر این چند روزه رو با هم میزارم. روزهای پنجشنبه خیلی شلوغ میشیم.قصه گوییمون با حضور تعدادی بیشتری از بچه ها انجام میشه. خبرهای داغی برای هفته کتاب دارم xa0که نتیجش رو در هفته کتاب درج می کنم. منتظر سورپرایز هفته کتاب باشید بچه ها. هلن و زکریا خواهر و برادر کتابدوست xa0 هلن و محمد امین عضو ثابت بعد از قصه مشغول مجله نبات کوچولو شدند. این مجله برای بچه ها خیلی عزیزه سارا و سجاد ئ محمد امین و عضو جدیدمون الهام خانم. الهام با پیشنهاد و تعریف های سارا اومد...
ادامه مطلب
قصه گویی روز پنحشنبمون درواقع شعر خوانی بود. رشته های ورزشی رو با شعر براشون خوندم وازشون خواستم علاوه بر دست زدن و شادی به متنش عر دقت کنند ون کته های رشته های ورزشی رو یاد بگیرند. مثلا سبد بسکتبال ته نداره. توپ والیبال نباید به تور بازی بخوره. اگر بچه ها از بچگی ورزشکنند قدشون بلندتر میشه و ...... xa0 ...
ادامه مطلب
با سلام قصه گویی روز یکشنبه یک تجربه جالب xa0برام داشت. خب طبق معمول قبل از ساعت 11 محمدامین و هلن اومده بودند کتابخونه که معمولا محمدامین خیلی زودتر از بقیه میاد. بیش از ذوق داستان دوست داشتند بازی کنند که هر کاری می کردم به قصه گوش نمی دادند. منم بهشون گفتم اصلا بازیها برای بچه هایی هست که قصه رو گوش می دن.اصلا بیاین یک کاری کنیم شما به جای من قصه بگین. هر کتابی که دوست دارین. تا این جمله رو شنیدن سریع رفتن سراغ کتابها. هر کدومشون سه چهار کتاب گرفتن دستشون و همزمان شروع کردن به تعریف قصه ها .ا...
ادامه مطلب
باسلام بازهم ساعت 11 و باز هم محمد امین و دوچرخه اش امرو مگه میزاشت من براش قصه بگم؟ خودش کتاب گنده ای گرفت ودستش و خیلی جدی می گفت خانم صبر کن من اول داستانمو بخونم بعد هر چی خواستی بگو . خب دیگه منم هیچی نگفتم مث یک خانم معلم خوب ساکت نشستم تا آقا کتابشو خوند. خیلی حدی هم می خوند. اونم از روی کتابی که سر وته گرفته بود. xa0بعد از خوندن کتابش داشتیم یک کتاب بزرگتری حیوون جنگل رو با هم می خوندیم که صدای xa0سارا و سجاد و الهام می اومد. xa0به بچه ها سفارش کرده بودن قبل از اومدن به کتابخونه حتما مو...
ادامه مطلب
با سلام با بازگشایی مدارس کتابخونه ما هم از اول صبح تا ساعت12.15 خلوت شده. بچه ها ثابت صبح هستن و ظهر با تعطیل شدن مدرسشون میان کتابخونه. ولی بچه های زیر ابتدایی هر روز برای شنیدن قصشون میان. محمد امین عضو جدیدمون که حسابی به کتابخونه وابسته شده روز شنبه هفته گذشته نیومده بود و من نگران از غیبتش. فرداش که اومدن ازش پرسیدم: محمدامین جان پس چرا دیروز نیومدی؟ محمدامین: آخه خانم مریض بودم؟ چرا نیومدی خونمون حالمو بپرسی؟ --: عزیزم نمی دونستم که مریضی. محمد امین: حالا اشکال نداره.امروز بیا خونمون. خال...
ادامه مطلب
با سلام مهر اومد و بچه ها رفتند مدرسه و کتابخونمون خلوت شده. البته به محض تعطیل شدن همشون کتابخونه جمع میشن کلاس اولیها به عضق درس نوشتن میان و بزرگتریا به عشق بودن در کتابخونه و فصولی و انجام تحقیقاشون. درس عربی یکی از بچه ها رو کمکش کردم هی میگن خانم تا اخر سال بمون که کمکمون کنی :) خلاصه اولین پنجشنبه سال تجصیلیمون خیلی شلوغ شدم. یک آقا پلیسه می خواست دخترش رو دانشگاه ثبت نام کنه. یک آقا معلم اومده بود و میخ واست سوال چاپ کنه. خانم خسروی می خواست فرم کتابدار نمونه رو پر کنه. روز تعطیلی بچه ها...
ادامه مطلب
باسلام عکسهای امروزمون رو یک مهمان گرفت.هر کاری هم کردم درست نشدند. خلاصه به بزرگی خودتون ببخشید. xa0...
ادامه مطلب
با سلام روز سه شنبه طبق معمول ساعت 11 قصه گویی برگزار شد. بعد از قصه گویی مسابقه منچ برگزار کردیم. که حسین زارعی برنده شد. اینم از حسین و جایزش xa0...
ادامه مطلب
قصه خرگوش باهوش از داستانهای کلیلکه و دمنه برای بچه ها تعریف شد xa0 xa0 اینم از زنگ آمیزی توسط بچه ها که طرفدارای زیادی داره. xa0 ...
ادامه مطلب
xa0 xa0 xa0...
ادامه مطلب